سلام به دوستان نادیده ام در سایت ایرانی جارستان. اینجانب ماسیمو هستم. شهردار یکی از قبیله های کشور گاپال. لابد می گویید که قبیله شهردار ندارد و رییس دارد. درست حدس زده اید. ولی من فکر کردم اگر بجای رییس قبیله بنویسم شهردار شما بیشتر مرا تحویل می گیرید و نامه ام را نشر می دهید. راستش را بخواهید من در کشور خودم یک نخبه ی اقتصادی محسوب می شوم. ولی چون مردم اینجا اقتصاد نمی دانند به من اعتراض می کنند و دایم حرفهای بد به من می زنند. آنها باور نمی کنند که من اقتصاددان هستم و به من می گویند اگر اقتصاد دانی چرا اینقدر بدهی داری؟! هرچقدر به آنها می گویم :” نادان های خودفروش مگر نمی دانید که بیل گیتس هم چک برگشتی دارد؟” به خرجشان نمی رود. تازه من کارهایی بلدم که چک های برگشتی ام در کسری از ثانیه دود می شوند. ولی آنها باور نمی کنند.

حقیقت این است که چون مردم اینجا مرا دوست ندارند(البته یک تعدادی که به آنها رسیدگی می کنم مرا دوست دارند و حتی در حمایت از من بیانیه می دهند) تصمیم گرفتم گوشه هایی از توانایی های اقتصادی خود را برای ثبت در تاریخ برای شما بنویسم.

راستش من چند سال پیش شروع به ساخت یک “ژاگو” کردم. نمی دانم در فارسی شما به ژاگو چه می گویید، اگر مترجم زبان ما در کشور شما هست، از او بپرسید.در هر حال فکر می کردم که می توانم در سریعترین زمان “ژاگرا”های داخل این “ژاگو” را  بفروشم. اما محاسباتم درست از آب نیفتاد.{جارستان: ما هرچه گشتیم مترجم زبان گاپالی پیدا نکردیم. ولی حدس می زنیم که احتمالا منظور ایشان از نیفتاد “در نیامد” بود.}

اینجا بود که من از دانایی اقتصادی خود بهره مند شدم{جارستان: احتمالا منظور جناب ماسیمو “شم اقتصادی” است} و فکر بکری کردم. تصمیم گرفتم چک های برگشتی ای که بابت ژاگو در دست طلبکاران داشتم را جمع کنم. سریع یکی از پیمانکاران را صدا کردم و گفتم حالا که به تو یک پروژ ه ی خوب دادم باید چک های من را از طلبکاران پس بگیری و او هم این کار را انجام داد و قول داد که علاوه بر آن ژاگو را نیز تکمیل و آماده ی فروش کند و در ازایش از ژاگر های  داخل ژاگو چند تایی را بردارد. یکی از دوستانم که خیلی پسر خوبی است نگران بود که نکند این کار من سواستفاده از موقعیت شغلی یا رانتخواری محسوب شود. ولی من به او گفتم اصلاً کسی متوجه نخواهد شد و من یک اقتصاددان زرنگ هستم.

چند تا از دوستان دیگرم هم مشغول ساخت یک ژاگو بودند که به من گفتند که تو چون اقتصاددان هستی باید با ما شریک  شوی. هرچه اصرار کردم که پول ندارم، قبول نکردند. من چون پول نداشتم و یک اقتصاددان هم بودم سریع فکر بکری کردم. به یکی از کسانی که کانکریت می فروخت زنگ زدم و گفتم یا به من کانکریت می دهی یا به معاونم می گویم که تو را ناکار کند. این فکر خوب من نتیجه داد و آقای کانکریت فروش برای اینکه زور معاون من زیاد بود ترسید و به من کانکریت نسیه داد.

من از این قبیل کارهای اقتصادی زیاد کرده ام. حالا شما قضاوت کنید که آیا من اقتصاددان بدی هستم؟ لطفاً نامه ی مرا منتشر کنید تا همه ی جهان بفهمند که من خیلی نخبه هستم. اگر این نامه را منتشر کنید قول می دهم که باز هم برایتان از کارهای اقتصادی ام بنویسم تا همه یاد بگیرند. چون من به همه گفته ام که اگر کاری را بلد نیستید بیایید به شما یاد بدهم./گیلان نو

ارادتمند: ماسیمو از گاپال